تبلیغات زیبای خفته
نویســــندگان :
◊ مت (25)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (25)
آرشـیـــــــــــو :
◊ تیر 1387 (2)
◊ اسفند 1386 (1)
◊ بهمن 1386 (1)
◊ دی 1386 (1)
◊ آبان 1386 (1)
◊ شهریور 1386 (6)
◊ مرداد 1386 (9)
◊ تیر 1386 (4)
لینكســــــــتان :
◊ چه پکه گول
◊ بانه شهر من
◊ عشق اهورایی
◊ شورعشق
◊ تریفه مانگه شه و
◊ کابوس زندگی
◊ عاشق شقایق
◊ دوست
◊ عشق مهسا
◊ شیطون بلا
◊ جام جم
◊ خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد
◊ ناتاناییل
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز : پنجشنبه 30 آبان 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
:[عمومی , ]
آدرس جدید وبلاگ
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1387 و 06:07 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
سرطان :[عمومی , ]

خدایا ، ستایش برای توست به خاطر آن تن درستی که همچنان از آن برخوردارم، و ستایش برای توست بر این بیماری که در تنم پدید آوردی.
ای معبود من، نمی دانم کدام یک از این دو حالت به شکرگزاری سزاوارتر است و ستایش در کدام یک از این دو هنگامه شایسته تر.
آیا هنگام تن درستی که روزی های پاکیزه خود را بر من گوارا ساخته بودی و مرا در طلب خشنودی و بخشش خود به نشاط آورده بودی و به فرمانبرداری خود توفیق می دادی و نیرو می بخشیدی؟
یا هنگام بیماری که مرا به آن آزمودی و آن را همچون نعمتی به من ارزانی داشتی تا بار سنگین گناه را بر پشت من سبک گردانی و مرا از آلودگی های نافرمانی پاکیزه سازی و هشدارم دهی که توبه کنم و به یادم آوری که قدر نعمت های پیشین را بدانم و زنگار گناه را از دلم بزدایم؟
و در این میان، چه بسیار کارهای پسندیده را که فرشتگان در کارنامه من بر قلم آوردند، بی آن که دلی در آن اندیشه کند و زبانی بدان سخن گوید و اندامی با آن به رنج افتد، بلکه هر چه بود، از فضل و بخشش و احسان تو بود در حق من.
خدایا، بر دوست دارانت درود فرست و آنچه را خود برای من می پسندی، در چشم دلم آراسته گردان، و آنچه را خود بر سرم می آوری، بر من آسان ساز.
***
مرا از پلیدی گناهان پیشین پاکیزه کن، و از گزند آنچه کرده ام، دور فرما .
شیرینی تن درستی را در من پدید آور و گوارایی سلامت را به من بچشان.
***
و چنان کن که چون از این بیماری به در روم، خود را به آمرزشت رسانم و بهبود حالم با گذشت تو از گناهانم پیوند خورد، و چون از چنبر اندوه رهایی یابم، در گستره رحمتت پای نهم و تن درستی ام با گشایش و آسایش از سوی تو همراه شود.
تنها تویی که بی مزد و منت احسان می کنی، و بی شایستگی ما، نعمت می دهی. بسیار بخشنده و احسان کننده ای و دارای بزرگی و بزرگواری هستی.
آمین یا رب العالمین
نوشته شده در شنبه 8 تیر 1387 و 10:06 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
نوروز :[عمومی , ]

کورده پیروز بی جه ژنی نوروزت
نه به زی له ریی سه ربه رزی هوزت
دستی داگیر که ر له خاکت ببره
ئازایی بینه و ئازادی بگره
ئه و کوتکی کاوه نه مر دای وشاند
نه به ردی کوردی له دنیا گه یاند
گری شورشمان با دوژمن سوز بی
هه ردم نه وروز بی جه ژنی پیروز بی
(شرمنده فونت کردی نداشتم یه جوری سعی کنید بخونیش)
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند 1386 و 05:03 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در چهارشنبه 29 اسفند 1386 و 05:03 ق.ظ
لمس بودنت مبارک :[عمومی , ]
صدای به هم خوردن بال معصوم فرشته می آید انگار آمدن تو نزدیك است در متن سر گردانیم بك تكه فانوس پیداست درخت سیبی آمدن تو را به مناجات نشسته آهی بلند از ناحیه ی مرطوب گونه ای شرجی در حال صعود به قله ی آسمانهاست كسی نامرئی احتمال آمدن تو را به ستاره هایی كه پشت حضور شب به خواب رفته اند تبریك می گوید من میروم تا تو بیایی دیگر رسیدی رسیدنت مبارك
نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن 1386 و 03:02 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
دلتنگی :[عمومی , ]
چقدر تیره است روزهایی كه از نام دلاویز تو تهی است چقدر طولانی است جاده ای كه گام تو
را از یاد برده.چقدر لجوج است مدادی كه نمی خواهد از تو بنویسد حرف هایم را زیر سایبان نی
كوچكی گرد می اورم تا نفسهای تو را بیاموزند و جز تو مضمونی نپذیرند
چرا به من نگاه نمی كنی چرا دستی به سر وروی كلمات یتیم من نمی كشی ؟چرا سری به
تنهایی من نمی زنی ؟
به تو سلام میكنم كه عاشق سیب ها بودی و برای روحهای گمشده نوحه می سرودی .دلم را
به خانه تو می اورم برایم فنجانی چای و تكه ای عشق بیاور سلام من را سبز كن ای یگانه ای كه
حوالی خانه ات پاییز و زمستان ندارد
نوشته شده در جمعه 28 دی 1386 و 11:01 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
چه اسارت بی افتخاری
در بند حرف این و آن بودن
در کنار خانه ی من شهری است
که بی افتخارترین
اسیران جهان زندگی می کنند
نوشته شده در جمعه 4 آبان 1386 و 05:10 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
گاهی آنقدر دلت می گیرد كه جز گریستن راهی نداری نه فریاد رسی كه كس بی كسیت گردد نه همنفسی كه محرم تنهاییت شود گویی خدا هم به فریاد دل تو نمیرسد تنها و غریب به كنجی مینشینی هی اشك می ریزی هی آه میكشی .آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت وقتی كه دلت طوفانی است ! آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی كه عشق را بهانه می كنی و چشم به راهش مینشینی كه تو را من چشم در راهم شباهنگام كه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور 1386 و 04:09 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
مناجات :[عمومی , ]

خداوندا ما عاری از هستی و رها از بیم نیستی بودیم .این تو بودی که نخست ما را از نیستی
هست کردی و پایبند قید آب و گل ساختی.تو ما را از ضعف ناتوانی رهاندی و از نادانی به دانایی
رساندی برای من کتاب روشن فرستادی و به امر(به معروف)و نهی(از منکر)فرمان دادی.لیک ما
ما نیک وبد را در هم آمیختیم .وگاه افراط و گاه تفریط کردیم کمتر سر به فرمان بودیم بیشتر نافرما
نی کردیم با این همه تو عنایت خود را از ما دریغ نکردی و نور هدایتت را از ما نپوشیدی در حالی که
ما هیچ کوششی در راه آن نکردیم.اینک از این بی کوششی خود خروشانیم.پس توفیقی بده تا
بکوشیم .چون دانا به سان نادانی غرق گشته دیگر چه فرقی میان دانش و نادانی است ؟از برای
نغمات این نفس بد آهنگ ما راه نیکوکاری را بر ما تنگ مگردان در تنگناها راهی از رحمت به سویمان
بگشای و ما را از آن راه به سوی درگاهت فرا خوان و همراه با ایمان بیرون ببر.....
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور 1386 و 08:09 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
سلوک :[عمومی , ]
همه چیز دست و پا گیر را به دریا بریز
زورق وجود خود را خالی كن
بگذار از تویی تو نشانی بر جایی نماند
از خود نیز خالی شو
هیچ چیز را باقی مگذار
وقتی از همه چیز و همه خالی شدی
آنگاه
همه هستی تو را از خود پر و سرشار می كند
خدا ساكن وجود تو می شود
نور می شوی
خنده می شوی
عشق می شوی
به آب و آینه و آفتاب می پیوندی
ظرف ذهن تو كوچك و حقیر است
باید دروازه های دل بی مرز خود را باز كنی
فقط دل است كه گنجایش خدا را دارد
ازمیان بر خاستن خود راه است
مقصد است مقصود است
برخیز و خود را از همه چیز خال كن
از احساس بد بختی هایت
یاس هایت
خشم هایت
حسادت هایت
رنج هایت
غم هایت
لذت های حقیرت
رقابت های مضحكت
هر چه را كه می یابی بیرون بریز
وقتی خور را كاملا خالی كنی
همه چیز و همه كس می شوی
سلوك راهی است به رهایی از خود
خشم و خشونت و خامی تو از بین می رود
لطیف می شوی
اگر كسی هستی و بر در خدا می كوبی
مطمئن باش كه این در به رویت باز نخواهد شد
هیچكس باش و بیا
آن گاه خواهی دیدكه در ودروازه و منزل تویی خانه تویی
صاحبخانه خداست
خواهی دید كه از ابتدا كسی جز او ساكن این خانه نبوده
وقتی از همه چیز وهمه خالی شدی
آن گاه همه هستی تو را از خود پر و سرشار می كند
مسیحا برزگر
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور 1386 و 12:09 ب.ظ توسط مت
ویرایش شده در سه شنبه 20 شهریور 1386 و 05:09 ق.ظ
اعتراف :[عمومی , ]
عطر گل چهچه ی بلبل و نسیم سحر همه سرود عشق می خوانند
و رازی را آشکار می سازند که تاکنون جرات ابراز آن را به تو نداشته ام
قلبم گرفته دستم بسته وجسمم گرفتار است .روح آزاد است که هر
لحظه به نزدت بیاید.فکر بال و پر می گسترد وبه دنبال آن چون عقاب
بلند پروازی که در جست وجوی طعمه باشد هرگز تنهایت نگذارد .زمانی
که تو را چون امید زندگی در برابر خویش می یابم آنچه در کمان عشق دارم
به قلبت هدف می سازم
کاش می توانستم به قلبت راه یابم .به ان گنجینه ی پر قیمتی که داری دست
پیدا کنم تا بوانم زوایای آن را به چه کسی به کدامین مه پیکر داده ای؟تا بدانم
آن کس که افتخار محبت تو را دارد کیست وآن گاه در صورت شکست خویش به
پایت افتم و برای همیشه در مقابل چنین مصیبتی نابود گردم زیرا
شکست عشق برای زن حکم مرگ است
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور 1386 و 12:09 ب.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
من و خدا :[عمومی , ]
خدایا بگذار با تو سخن بگویم
بگذار دردهایم را وقتی از دنیا بریدم برا تو بازگو کنم....
مجالی ده تا تو را حس کنم و در وجود خویش تو را بیابم .........بگذار اگر به دنبال
هم صحبتی می گردم تو را برگزینم بگذار حرفهایم را به تو بگویم
وقتی تو باشی مرا چه حاجت است به کسانی که تنها کمکشان شنیدن است.............؟
یاورم باش نگذار بغض از گلویم پایین رود هنگامی که فریاد می زنم یارب بگذار بگریم به حال هر چه
دنیاست.بگذار فغان کنم برای هر چه نابودی است وارزو کنم برای هرچه مرا به تو پیوند می دهد
خدایا حرفهایم ناگفتنی است
ضجه هایم تکراری
ودردهایم مزمن
تو نگذار عاقبت را در سیاهی شب جست وجو کنم .رخصتی ده تا خود باشم و مجالی تا بودن را
تجربه کنم و ایمانی که پشتوانه ای باشد
و عشقی که نابودم نکند
نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور 1386 و 05:08 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در پنجشنبه 8 شهریور 1386 و 05:08 ق.ظ
:[عمومی , ]
دل فارغ زدرد عشق دل نیست
تن بی درد دل جز آب و گل نیست
ز عالم روی آور در غم عشق
که باشد عالمی خوش عالم عشق
غم عشق از دل کس کم مبادا
دل بی عشق در عالم مبادا
فلک سر گشته از سودای عشقست
جهان پر فتنه از غوغای عشقست
اسیر عشق شو که ازاد باشی
غمش بر سینه نه تا شاد باشی
می عشقت دهد گرمی زمستی
وگر افسردگی و خود پرستی
زیاد عشق عاشق تازگی یافت
زذکر او بلند آوازگی یافت
هزاران عا قل و فرزانه رفتند
ولی از عاشقی بیگانه رفتند
نه نامی ماند زیشان نه نشانی
نه در دست زمانه داستانی
چو اهل دل ز عشق افسانه گویند
حدیث بلبل و پروانه گویند
به گیتی گرچه صد کار آزمایی
همین عشقت دهد از خود رهایی
نوشته شده در شنبه 3 شهریور 1386 و 08:08 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
در کوچه می بارد و در خانه گرما نیست
حقیقت از شهر زندگانی گریخته
من با تمام حماسه هایم
به گورستان خواهم رفت
وتنها
چرا که به راست راهی کدامین
هم سفر میتوان اطمینان داشت
هوایی که می بوییم از نفس پر دروغ
هم سفران فریب کار من گند آلود است
احمد شاملو
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد 1386 و 08:08 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
در باغچه ی بهار زیر تلائلو آفتاب
گل بسیار است
اما جان من پریشان آن تکه بنفشه ایست
که زیر سایه ی تمشک ها خاموش
ایستاده است
از میان ستارگان آسمان
ستاره ی سحر احساسی زیبا در دلم می انگیزد
از هزار و یک نوای ساز لطیف ترین آن زیباست
چشمه ای زیبا زیر مهتاب
که در عمق آن مرواریدهای شن و ماسه می غلطند
مرا خوش تر از دریای آفتابی بیکرانه
ماموستا گوران
نوشته شده در جمعه 26 مرداد 1386 و 12:08 ب.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
عشق خاموش شده :[عمومی , ]
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی زبگذشته دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده بی چشم بر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوس ران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد
و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بر روی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله ی شمع مستانه لرزید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا به گویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سر نگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
وای بر من که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و 11:08 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
ای دل :[عمومی , ]
در شبی بی پایان رها شده ام بی ترانه سرد و چرخ زنان فاصله اکنون و فردا را طی میکنم .در رگها
هیچ حرکت و جوششی نیست .تارهای صوتی حنجره ام سکوت کرده اند .نگاهی مرا گرم نمیکند
قامت کوه واری بر من سایه نمی افکند .پرستویی مرا زیر بال و پر خود نمی گیرد .قلبم نمی تپد نه
می تپد اما بی تابی نمی کند خود را بر دیوار سینه نمی کوبد
ای دل ای دل پای در گل
از تو در عزابم این روح خسته این دستهای نا آرام این چشمهای اشک آلود از تو به ستوه آمده اند .
ای دل وقتی که تو با من نباشی اگر همه ی صخره ها از نفسهایم کلمه شوند چه حاصل ؟وقتی که
تو آینه ی من نیستی اگر همهی رودهای جهان در دستهایم بشکفند چه حاصل؟وقتی که تو پا به
پای حروف الفبا سرود نمیشوی اگر همه ی دهان های متبرک به یاری من بشتابند چه حاصل ؟
ای دل ای دل غافل
چرا از قافله ی پروانه که با هزار هزار رنگین کمان از مقابل تو گذشته غافل ماندی ؟چرا با ابرها گریه
نکردی؟چرا صدای جاده هارا نشنیدی؟چرا آن روز که دستهای عشق باریدن گرفت زیر چتر سیاه
ترس پنهان شدی ؟چرا به دیوارها اعتماد نکردی؟
نگاه کن آن چشمهای پر از موسیقی و حزن رفته اند .بی عطر آن نگاه بدیع چگونه سر خواهی
کرد ؟آه که شبهای بی کسی چقدر دلگیر است .ای دل می خواهم فریاد بزنم و صدایم را در باغهای
روشن ملکوت بکارم اما چند بلند طبل می زنی که کسی مرا نمی شنود
نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد 1386 و 11:08 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]

نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد 1386 و 10:08 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
کنکور :[عمومی , ]
امروز یه ایمیل برام اومد به نظرم جالبه گفتم بذارم اینجا شاید به درد شماهم خورد
کنکور بازم آمد ورفت وباز هم چون هر رقابتی عده ای به آنچه میخواستند رسیدند و عده ی کثیری از
آنچه می خواستند باز ماندند.و من نمی دانم تو از کدام گروهی اما یک چیز را می دانم و از آن بیم
دارم .از آن بیم دارم که در میان این هیاهوها شخصیت انسانی تو تبدیل به یک عدد شده باشد.حال
یک رقمی یا دو رقمی یا سه یا چهاریا......رقمی اش فرق نمی کند.این روزها روزهایی است که
همه خودشان را به صورت یک عدد می بینندکه در پای کارنامه شان درج شده واین مستقل از آنکه
آن عدد چند باشد .کوچک باشد یا بزرگ.یک رقمی باشد یا Nرقمی چیزی نیست جز به حقارت
کشیدن ظرفیت های وجودی انسان. زندانی ها از وقتی وارد زندان می شوند دیگر هویت بیرونی
ندارند.تبدیل می شوند به یک شماره که در همان بدو ورود به زندان پلاک آن را می اندازند به
گردنشان و یک عکس رو به رو و یک عکس نیم رخ از آنها میگیرند.وآن زندانی از آن پس خودش را با
آن شماره معرفی می کند .از آن پس یک عدد است نه یک آدم .و چقد سخت است که ما هر سال
شاهد یک زندان۵/۱ میلیون نفری باشیم که همهی آدم هایش به یک شماره تبدیل می شوند .و از
این نظر فرقی بین آنها نیست حتی شماره های ۱و۲و۳ اش عکس تمام رخشان را می بینید که
اینجا و آنجا چاپ می شود اگر عکس نیم رخشان هم چاپ می شد شاید اندکی به خود می امدند
و از قید غرور خطر ناکی که می تواند تا سا لها زندانی اشان کند خلاصی می یافتند .و آن یکی ها
که رقم شان بیشتر از آنی است که می خواستند به کنجی می خزند و خود را در زندان غم اسیر
می کنند .زندانی زندانی است چه فرقی می کند که زندانی غرور باشد یا زندانی غم و این که
انسان با تمام ظرائف روحی اش با تمام حساسیت هایش با تمام انسانیت هایش با تمام دغدغه
هایش تبدیل کنیم به یک عدد واین بشود معیار ارزش گذاری .چیزی نیست جز به حقارت کشبدن
وجود بشر و مایه ی تاسف است حقا که بد امانتداری هستیم
اما این با توست که در این میان از کدام گروه باشی می توانی به این حقارت تن در دهی و همراه با
جریان سیلابی که شخصیت انسانی ات را به قهقرا می برد همراه شوی.می توانی در غرور رتبه ی
خوبت گم شوی یا در غم رتبه ات که مناسب خویش نمی دانی اسیر ... اما می توانی جور دیگر هم
باشی .می توانی زنجیر ها را پاره کنی خودت را از زندان ان چند رقم لعنتی رها کنی به سوی
حقیقت فرار کنی .ریه هایت را پر از اکسیژن انسانیت کنی .بر فراز قله ی توانایی های بشر
بایستی و فریاد بزنی من یک انسانم با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد زنجیر ها را پاره کر دم
و مسیر عروج را می بینم که چقدر راهای مختلف دارد من باز به پیش خواهم رفت
این سطرها را برایت نوشتم تا بدانی تو بسیار ارزشمند تر از آن هستی .که دیگران با اندیشه های
سطحی شان درباره ی تو فکر کنند و حتی بسیار ارزشمند تر از ان ...........که خودت فکر می کنی.
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد 1386 و 10:07 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در چهارشنبه 10 مرداد 1386 و 01:08 ق.ظ
:[عمومی , ]
چند روز دلم خیلی گرفته خسته ام .خیلی خسته ام کاش می شد از این شهر برم
برم یه جایی که کسی منو نشناسه .یه جای دور خیلی دور تا بتونم واسه یه مدتی
خودم باشم .اون جور که دوست دارم زندگی کنم .برای خودم زندگی کنم نه برای دیگران
جایی که منو همون جوری که هستم قبول داشته باشن .دیگه از انتظار داشتن های زیادتون
خسته شدم
دوست دارم جایی برم که از این حرفها خبری نباشه :من از تو بیشتر انتظار دارم .........
روی تو یه حساب دیگه می کردم.........می دونی تو کی هستی........ میدونی از چه
خانواده ای هستی ........ دیگه از این حرفها متنفرم.چرا همیشه شما ها باید از من انتظار
داشته باشین ؟چرا من نباید از شما انتظار داشته باشم؟چرا؟..................................
واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در جمعه 5 مرداد 1386 و 08:07 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در - و -
خدایا :[عمومی , ]
خدایا
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که
برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم
ومردنی عطا کن
که بر بیهوده کردنش سوگوار نباشم

نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد 1386 و 10:07 ق.ظ توسط مت
ویرایش شده در پنجشنبه 4 مرداد 1386 و 10:07 ق.ظ